أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
92
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
تقرير كردهاند اهل اين فن و اين حالت خاصهء دست نبود بلكه در قبض و بسط كف هم درمىرود و در انعطاف دست و پا درمىرود و در فتح و ضم جفن هم درمىروند و اين آخر جنس دوم بود از امراض مفرده كه يكى سوء المزاج بود و دوم مرض تركيب و سوم تفرق اتصال اما امراض سوء المزاج چنان كه گذشت و دانسته شد و دوم امراض تركيب بود و آن هم تمام شد - فصل چهارم در امراض تفرق اتصال بدانكه تفرق اتصال يا در اعضاى مفرد و يا در اعضاى مركب كه تفرق اتصال واقع شود آن تفرق را باعتبار آن عضو نامى باشد و اعضاى مفرد بدان طريق كه دانسته شد از استخوان و غضروف و رباط و عصب و غشا و وتر و رگ و شريان و شحم و لحم و سمين و جلد را بعضى از اعضاى مركب و عضلات را همچنين بعضى از اعضاى مفرده گويند و بعضى از اعضاى مركب غير از انها عضو مركب باشد پس اگر تفرق اتصال در جلد بود و رقيق باشد آن را خدش گويند و اگر غليظ باشد آن را سحج گويند و آنچه در گوشت باشد و تازه بود از تفرق اتصال آن را جراحت گويند و اگر آن جراحت متقادم شود و ريم كند آن را قرحه گويند بسبب عجز قوت مغيره از تغير غذا و بسبب اندفاع فضول بواسطه ضعف عضو و اگر حوالى آن صلب شود و ميان آن غليظ گردد آن را ناصور گويند و جراحت خاصهء لحم نبود در ديگر اعضا هم مىشود اما آنچه در استخوان واقع شود يا در طول بود يا در عرض يا آنكه منقسم شود باجزاى صغار و همچنين بود حال غضروف كه درين سه صفت با استخوان شريك بود اما در استخوان اگر درد و جزء قطع بود آن را كسر گويند و اگر در اجزاى كبار هم بود مفتت هم گويند و در طول صادع گويند و همچنين در غضروف همين اسما بود در كسر و تغلث و صدغ و رض و در عصب در طول شق بود و در عرض بتر باشد و اگر در طول بود و اجزاى او بسيار بود آن را شدخ گويند و در اطراف عضله اگر واقع شود آن را هتك گويند و اگر در عضله بود آن را جز گويند و اگر در طول بود و عدد او بسيار نهبود و غاير باشد آن را فدغ گويند و اگر اجزاى آن بسيار بود و غائر آن را رض و فسخ و فدغ را در آنچه در وسط عضله بود اطلاق كنند و اگر در شرائين و آورده بود آن را انفجار گويند و اگر در عرض آنها بود آن را صدغ گويند و اگر بر سبيل انفتاح افواه عروق باشد آن را بثق گويند و اگر در شريان بود و ملتحم نشود و از ان خون سيلان كند در فضاى از افضيه عضو و چون دست بدان نهند دروز كنند آن خون باندك بازگردد و آن را ام الدم گويند و بعضى ام الدم را بهر انفجار شريانى گويند و اما در اغشيه و حجب اگر واقع باشد آن را فتق گويند و اگر ميان دو عضو و ميان دو مفصل واقع شود آن را انفصال گويند و خلع هم گويند و اگر در عصبى باشد آن را فك گويند و اگر در مجارى بود آن را اتساع گويند و اگر تفرق اتصال در بعضى اعضا مرض نمىباشد بلكه تا واقع مىشود موت مصاحب او مىشود مثل دل كه بواسطه رياستى كه دارد تاب تفرق اتصال ندارد و گاه باشد كه تفرق مجارى بود و اتساع شود و گاه در غير مجارى واقع شود و بعد از ان احداث مجارى كند بواسطه زوال اتصال و تفرق و اگر تفرق اتصال در عضوى واقع شود كه آن را مزاجى باشد جيد و صالح بسبب جودت مزاج و صلاح آن زود باصلاح بازگردد و اگر واقع شود در عضوى رواء المزاج عاصى شود بر صلاح و دير بصلاح آيد خاصه در ابدان مرطوبين خاصه مستسقين با كسانى كه ايشان را سوء القنبه بود يا مخدوم باشند ديگر بدانكه هر قرحه كه در تابستان پديد آيد و طول پيدا كند باكله منجر شود و اگر در زمستان بود بناصور - فصل پنجم در امراض مركبه اما امراض مركبه و آن مرضى باشد كه فراهم آمده باشد از چند مرض كه از ان جمله باهم آن امراض را اسمى بود نه آنكه اگر در بدنى چند مرض باشند و ليكن هر كدام به حال خود باشند چنان كه كسى را جراحتى باشد و رمد هم باشد و تپ نيز بادى رفيق شود و صداع هم عارض شود اين جمله را باهم مرض مركب نمىگويند مگر آنكه مجموع يك مرض باشد مثل ورم كه در ان سوء المزاج مادى باشد كه يك جنس است از امراض مفرد دوم مرض تركيب بواسطه زيادتى مقدار كه ماده هرگاه كه بعضوى منصب شود از براى خود جا را فراخ كند و مقدار آن عضو از آنچه بود زياده شود باز مرض شكل هم باشد چرا كه تغير در شكل آن عضو پديد مىشود ديگر مرض وضع هم مىتواند بود هم بحسب موضع چنان كه مفاصل بسبب آن گاه كه متحجر گردد يا خلع شود يا زوال شود و بحسب مشاركت هم مىشود چنان كه گاه بود كه مزاحمت رساند عضو را بمقارنت و مباعدت بمنع يا بعسر و همچنين مرض تفرق اتصال بود چرا كه